الفيض الكاشاني

309

راه روشن ترجمه كتاب المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء ( فارسى )

دوست نمىدارم ؟ فرمود : تو را مالى است ، عرض كرد : آرى ، فرمود : آيا پيشاپيش آن را فرستاده‌اى ، عرض كرد : نه ، فرمود : به همين سبب است كه مرگ را دوست نمىدارى « 1 » . » مردى به ابى ذرّ گفت : چرا ما مرگ را خوش نمىداريم ؟ پاسخ داد : براى آن كه شما دنيا را آباد و آخرت را خراب كرده‌ايد به همين سبب خوش نداريد كه از آبادى به ويرانى انتقال يابيد . به او گفتند ورود ما را بر خدا چگونه مىبينى ؟ پاسخ داد : اما نيكوكار مانند غايبى است كه بر كسانش وارد شود ، و تبهكار همچون بنده گريزانى است كه نزد خواجه‌اش باز گردد . گفتند : حال ما را در پيشگاه خداوند چگونه مىبينى ؟ گفت : اعمالتان را بر كتاب خدا عرضه كنيد ، خداوند مىفرمايد : إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِي نَعِيمٍ ، وَ إِنَّ الْفُجَّارَ لَفِي جَحِيمٍ « 2 » . آن مرد گفت : رحمت خدا كجاست ، پاسخ داد : رحمة اللّه قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ . تا اين جا سخنان شيخ صدوق است « 3 » . غزّالى مىگويد : اينها سكرات مرگ اوليا و دوستان خداست و معلوم نيست حال ما كه در معاصى فرو رفته‌ايم با سكرات مرگ و سختيهاى ديگر آن كه پياپى بر ما وارد خواهد شد چگونه خواهد بود ، و سختيهاى مرگ سه چيز است : 1 - سختى جان كندن چنان كه ذكر كرديم . 2 - مشاهده صورت فرشتهء مرگ و ترس و بيمى كه از آن بر دل مىنشيند ، چه نيرومندترين مردان ياراى آن را ندارند كه صورتى را كه فرشتهء مرگ در حال قبض روح بنده گنهكار دارد مشاهده كند . از ابراهيم خليل عليه السّلام روايت شده كه به فرشتهء مرگ گفت : آيا مىتوانى صورتى را كه در آن روح بد كار را قبض مىكنى به من نشان دهى ؟ پاسخ داد : رويت را از من بگردان ، ابراهيم عليه السّلام از او روى گردانيد سپس به او نگريست ديد مردى سياه ، درشت موى ، بد بوى ، سيه جامه است كه پيوسته از دهن و سوراخهاى بينى وى شعله‌هاى آتش و دود بيرون مىآيد ، ابراهيم عليه السّلام بيهوش شد و پس از زمانى كه به هوش آمد فرشتهء

--> ( 1 ) خصال صدوق ، ج 1 ، ص 10 . ( 2 ) انفطار / 13 و 14 : مسلّما نيكان در نعمت فراوانى خواهند بود ، و بد كاران در دوزخ‌اند . ( 3 ) براى همه اين مطالب به كتاب اعتقادات او ، ص 77 تا 81 مراجعه شود .